مرحمتی کن
دیروز با باران رفته بودیم خرید یه دختر کوچولو دیدم که جلوی درب مغازه ای ایستاده بود روسریشو خیلی محکم بسته بود و جلوی بینی و دهانش ماسک بود ابروهاش هم ریخته بود با اینکه خیلی سریع از اون قسمت رد شدیم توی دلم خدا خدا میکردم که باران بهش نگاه نکرده باشه گرچه همیشه برای باران توضیح میدم که نباید به دیگران ذل بزنه و باعث ناراحتیشون بشه ولی بازم نگران بودم وقتی برگشتیم دختر کوچولو اونجا نبود مادرش داشت از مغازه بیرون میومد که تا چشمش به من و باران افتاد کمی مکث کرد تا ما رد شیم بعد دخترش که پشت سرش بود از مغازه بیرون بیاد ، درسته من یا باران عکس العملی نشون ندادیم که باعث اون رفتار مادر بچه بشه ولی درکش کردم چیزی مثل سوز...







